موضوع

تعرض جنسی به زنان در ایران و تهران

ساعت از سه صبح گذشته و من در حالی که از شدت عذاب و خشم از تصمیمم برای دیدار از نمایشگاه سالانه کتاب تهران، خواب به چشمانم حرام شده، به دنبال همدردی یا حداقل تسکینی موقت برای دردی آشنا هستم. نمی‌توانم بگویم تسکین، بلکه در حقیقت در جست‌و‌جوی راهی هستم تا فریادی که سال‌ها گلویم را فشرده و هنوز هم می‌فشرد، آزادانه با تمام خشم و با هیچ ترس، سر دهم.

نمایشگاه سالانه کتاب تهران، عجب پارادوکس خوفناکی! نمایش کتاب‌های اخلاق و دین و وجدان و روان‌شناسی یا نمایش سر خوردن دست‌ها و نگاه‌های کثیف و حریص ناپاکان و حرامزادگان یا شاید بهتر است بگویم بیماران عقده نگشوده جنسی، بر روی تنی که از شرم و ترس و خشم می‌سوزد.

ساعت‌هاست که به خانه برگشته‌ام، اما بدنم در آتشی از درد و خشم می‌سوزد. آنچنان با خشم به اعضای بدنم نگاه می‌کنم و لباس‌های تنم را از تن می‌کنم و به گوشه‌ای می‌اندازم، گویی از داشتن یک بدن سالم در رنجم و لباس‌ها مانند صفحه نمایش حزن، فیلمی از زشتی را برای هزارمین بار نمایش می‌دهند و من هر بار در تلاشم این بار برای این فیلم یا حتی فراتر از آن، برای این درد همگانی و مهیب پایانی متفاوت و سزاوارانه بسازم. و آهی که از دلم بیرون می‌آید و سوالی که در سرم می‌چرخد: به راستی چه چیزی مانع من بوده که فریاد سر ندهم و سزای ظالم را وقتی از جلو چشمانم با شتاب و البته پیروزمندانه و با اطمینان خاطر از ناتوانی‌ام در کشیدن حتی یک آه دور می‌شود، کف دستش نگذارم؟ ترس؟ شرم؟ دین؟ خدا؟ آموزش؟ مادرم؟ حاکمان خفته سرزمینم؟ رنج دیرینه‌ام؟

سکوت … باز هم سکوت … و صدایی که درونم شعله می‌کشد.

لعنت به سکوت! لعنت به دین! لعنت به من! به مادرم! به خ… و افسوس که جای درد را فقط درد می‌گیرد و اشک. کاش من نیز آخرین توانم را جمع کرده بودم و در این آخرین لحظه از عمر پست و حقیرانه شادی‌ام و تباهی عزتم، تمام خشمم را بر سر ظلم و ظالم فرو می‌کوفتم.

آی مردم! اینجا تهران است، ساعت ۳:۲۵ دقیقه بامداد، نکند که خفته‌اید؟!

نادر می‌گفت که با صدای بلند گریه کنم شاید که همسایه‌ی خفته‌ام با صدای ناله من بیدار شود (نادر ابراهیمی-آتش بدون دود).

می‌خواهم بدانید که امید مرا به اینجا کشانده است، به شما … شما را به خود خدا بگویید که این پایان ما نیست. بگویید که این درد بیماری‌ای است که هر چند وخیم، چاره دارد. مرا خودآ به اینجا کشانده تا شنیده شوم، باشد که این اولین قدم من باشد در پیوستن به شما، در ریشه کن کردن این درد.

0Comments:

نظرتان را بنویسید

دادخواست‌های مرتبط